شیخ علامه تان را به یاد می آورید؟ همان که بعد از سالها وعظ، منبر و عبا ترک کرد و در کنشت بست بست؟ میخواهم روایتی از آن عالم بی مثال برایتان بازگو کنم:
-"به چه مینگری دیوانه؟"
-"چشمانتان، علامه بزرگوار"
-"گو چه در چشمانمان میبینی؟"
-"درخواستست علامه، تمناست علامه"
-"بس خردورزانه سخن راندی دیوانه، اما کدامین تمنا را بیشتر مشاهده کردی:تمنای دانش یا تمنای آموزش؟"
-"بزرگوار، هیچ کدام را"
-"شگفت نبایدم، اگر تو اشتباه نکنی چه کسی را اشتباه جایز است؟حال شرح ده آنچه به خیالت دیدی"
-"علامه، آنچه دیدم تمنای کوری بود، تمنای برکنده شدن، تمنای بسته شدن"
-"حقا که دیوانه ای و مایه تلخندهای ما."
-"علامه، پرسشی داشتم."
-"گوش راست مان برای پرسشها آفریده شده."
-"در میخانه ما چه میکنید؟"
-"شکر که گوش چپ مان برای دفع کردن پرسشها وضع شده."
-"جز برای فرار، کسی را نظاره نکردم که تعظیم دخول این مکان کند. شما از چه میگریزید؟"
-"مگر نمیبینی دیوانه، از میان دیوانگان به میان دیوانگان گریختم"
-"گمان نمیکنید دیوانه شدن آرامش بیشتری برایتان ارمغان آورد؟"
-"گو دیوانه، چه کسی جز دیوانه از دیوانگان به دیوانگان پناه میبرد؟"
-"بزرگوار، به حق نامتان علامه نهاده اند."
-"صدای ساقی به گوشم رسید، گویا گاه پیاله بعد است."
-"ساقی خوش صدایی دارد میخانه مان."
-"دیوانه، فرمانمان داد بشتبایم به پیاله مان. به پا خیز"
-"بزرگوار،گفتم دو سه پیمانه. مستیست که نمیگذارد مرا به جا آورید؟"
-"مرا به دیوانگان چه کار؟"
" شما به پا میخیزید و من به خاک مینشینم. شما به سجده میروید و من به عرش می جهم. مرا به جا نیاوردید؟"
-"مرا با دیوانه چه کار بوده؟"
-"بزرگوار، به دقت بنگرید. من سایه تان هستم."
پس، دیگر شیخ را در مسجد ندیدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 14:55  توسط وحید
|
به چشمان قهوه ای رنگ جدی اش خیره شده بود، طوری به آنها نگاه میکرد که گویا بی نظمی پیش بینی نشده ای هستند. سرش را بالاتر برد. چشمانش را به پایین متمایل کرده بود تا بتواند چشمانش را ببیند. چشمهایش در هم رفتند، جیغ کوتاه و کم توانی کشید. کف ریش سفیدش در اطراف گلو قرمز شده بود. بی آنکه چشم از چشمان در هم رفته اش بردارد، تیغ را انداخت و گلویش را شست. همانطور که چشم در چشمانش دوخته بود،آینه برداشته شد. او به دنبال چشمانش شروع به حرکت کرد. خود را روی تختی نرم و راحت دید و چشمانش همچنان به او خیره شده بودند. چشمها تنگ تر و تنگ تر شدند تا اینکه مژه های بالایی و پایینی با هم ملاقات کردند.
چشمانش قهوه ای رنگ خواب آلودش را باز کرد. ناله ای از سر درد ناگهانی سر داد. نگاهی به شکمش ،که برجستگی اش با اندامش سازگاری نداشت، انداخت. دوباره ناله ای کوتاه کرد. ساعت دیجیتال روی عسلی تختش ۲۳:۵۸ را نشان میداد. مردی که کنارش خوابیده بود غلتی در تخت زد.سرش را روی بالش گذاشت. ساعت دیجیتال ۰۰:۰۰ را نشان داد. زن چشمهایش را بست.
نگاه خواب آلودش در جستجوی پدیده های اطرافش بود، اما برای او اطرافی وجود نداشت؛همه چیز خود او بود. احساس گیجی و سردرگمی میکرد و نمیدانست به کجا نگاه کند. از این احساس خوشش نمی آمد. تصور کرد که جهانی دارد، با مردان و زنان. در خیالش خود را مطلق پنداشت و هر آنچه خوبی بود به خود نسبت می داد. از گیجی اش کاسته شد.چشمان خوشنودش را بست، بی آنکه بداند دیگر هیچگاه این چشمها باز نخواهند شد.
چشمانش را باز کرد، و به چشمان خودش خیره شد. از روی تخت برخواست، آینه را برداشت و به سمت دست شویی رفت. آینه را سر جای خودش گذاشت.خمیر ریش را بر صورت اصلاح نشده اش مالید، تیغ را برداشت و شروع به اصلاح کردن کرد. چیز عجیبی در آینه توجهش را جلب کرد.به چشمان قهوه ای رنگ جدی اش خیره شده بود، طوری به آنها نگاه میکرد که گویا بی نظمی پیش بینی نشده ای هستند.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 23:6  توسط وحید
|
پاهای برهنه اش را روی کاشیهای سفید گذاشته است. ساق پایش بلند و کشیده است، تاولهای قرمز بزرگی رویشان خودنمایی میکنند. جامه ی سفید بلندی پوشیده که تن لاغرش را میپوشاند. موهای بلند مشکی و نامرتبش روی شانه اش ریخته است. بدنش جلوی رسیدن نور خورشید به زمین یک دست سفید اتاق را نمیدهد. در اتاق باز میشود. زنی میانسال وارد اتاق میشود. در دست لرزانش دسته ای گل نرگس نگه داشته است.
-"دختر گلم امروز چطوره؟"
دختر جواب نمیدهد، هنوز به خورشید در حال غروب نگاه میکند. زن دسته گل را روی میز فلزی کنار تخت سفید می گذارد.
-"پرستارت میگفت نهارتو نخوردی دختر بد" و دستی به موهای دخترش میکشد. دختر صورتش را بر میگرداند. قسمت بزرگی از موهای سمت چپ سرش ریخته است، تمام صورتش را تاول های قرمز پوشانده، چشمان آبیش خیسند.
-" بیا اینجا عزیزم، دل مامان برات خیلی تنگ شده بود." دختر را در آغوش میکشد، چشمانش نمناک میشوند. وقتی از هم جدا میشوند لبخندی میزند و با صدای گرفته میگوید: "خب خانم جوان امروز چیزی نوشتن؟"
-"یه چند خطی نوشتم." صدایش خفه است، به زحمت کلمات را ادا میکند.
-"برای من میخونیشون؟"
آرام به سمت تختش میرود، ملافه ی نا مرتبش را به زمین می اندازد، تشک را بالا میزند و از زیر آن دفتر قرمزش را بیرون می آورد. روی تختش مینشیند و به مادرش نگاه میکند.
-"من منتظرم" و دوباره لبخند میزند.
صفحه های آخر دفترش را باز میکند.
---
خورشید نورش را بر سر تپه ها میکوبید.از آن نقطه کویر نمیتوانستم تشخیص دهم که دارد غروب میکند یا طلوع. به سمت خورشید دویدم، با حد اکثر توانم فقط میدویدم. جلوتر که رفتم متوجه شدم که دارد طلوع میکند. همان موقع که این را فهمیدم چشمم به مردمی افتاد که وسط کویر رو به خورشید ایستاده بودند.هر دو دستشان را بالا برده بودند، انگار میخواستد از آسمان گدایی کنند. دستانشان آنقدر بالا رفته بود که روی چشمانشان سایه افتاده بود...آنها نمیتوانستند خورشید را ببینند. جلوتر رفتم. زمزمه هایی شنیدم. از خدا میخواستند برایشان باران رحمت بفرستد.
برای مدت خیلی زیادی به همین حالت باقی ماندند و همان زمزمه ها را تکرار کردند.سرم را بالا بردم و به خورشید نگاه کردم، به مرکز آسمان رسیده بود. سرم را که پایین آوردم دیدم عده مردم روبرویم کمتر شده. سرم را دوباره بالا بردم، ابرهایی را دیدم که بالای سرم به وجود آمده بودند. سرم را پایین آوردم و متوجه شدم که مردم روبرویم خیلی خیلی کمتر شده اند. ناگهان دیدم یکی از آنها که جلویم بود بخار شد و به آسمان رفت. این اتفاق بارها تکرار شد و ابرهای بالای سرم هم بیشتر و بیشتر میشدند. آخرین نفر که تبخیر شد بالا را نگاه کردم، ابرها به خورشید رسیده بودند.ناگهان کویر تاریک شد.
به آسمان ابری نگاه میکردم، ساعتها گذشت و باران نیامد. تشنه ام شده بود. نگاهی به اطراف انداختم ، هیچ آبی ندیدم. تصمیم گرفتم مقاومت کنم، اما تشنگی بر من غلبه کرد.دستانم را رو به آسمان دراز کردم و زمزمه ای را که از مردم شنیده بودم فریاد زدم: "خدایا، باران رحمتت را بر من نازل کن که اکنون نیازمند آنم."
نور برق چشمانم را زد، صدای رعد آنقدر بلند بود که کرم کرد. قطره های باران بر سرم میباریدند. خوشحال شده بودم و بی اختیار میخندیدم. روزها و شب ها را خندیدم و زیر باران رقصیدم، ولی نمیتوانستم صدای باران را بشنوم. خنده ام کم کم داشت بند می آمد که لرزش زمین را حس کردم. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. سیل بزرگی می آمد.
---
-"چرا بقیشو خط خطی کردی؟"
دختر ساکت بود. بیرون را نگاه میکرد، دریایی را که چند دقیقه پیش خورشید در افق آن گم شده بود. گریه اش گرفت.
-"مامان، من باهاش چی کار کرده بودم؟"
-"با کی عزیزم؟"
دختر سرفه میکند. سرفه اش بند نمی آید. مادر بغلش میکند.مادر روی لباسش خیسی احساس میکند. لباسش قرمز است.
---
و خدای سنگدل من را با آن سیل به شهری بسیار بسیار دور برد. قبل از اینکه سیل مرا به زیر خودش بکشد توانستم تابلوی خوش آمد گویی شهر را بخوانم. رویش نوشته شده بود: "به ایدز خوش آمدید".
خدایا، من با تو چه کرده بودم؟
پرستاری با سینی غذا وارد میشود. دختر چند خط آخر را خط میزند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:43  توسط وحید
|
-"سیگار؟"
سرش را پایین می آورد. سیگار را از دست مرد میگیرد و شروع میکند به جستجو در جیبهایش. مرد لبخند میزند و از جیب شلوار جینش فندکی را در می آورد. سیگار را روشن میکند.
-"چند وقت بود نکشیده بودی؟"
نگاهی از سر بی حوصلگی به چپ و راستش میکند، پکی به سیگارش میزند و بعد از چند لحظه میگوید: "چند ماهی میشه"
مرد با ریش بلند سیاهش بازی میکند، هنوز لبخند بر لب دارد و با چشمان قهوه ای-اش خیره به او نگاه میکند. صدای فیلتر شده از بلندگو پخش میشود: "دکتر ... به اتاق زایمان"
هر دو بلند میخندند.
-"بخش زنان...سی و چند سالی میشه که به این جور بخشا سر نزدم. پایی بریم یه نگاهی بندازیم؟"
با سیگارش بازی میکند، هنوز ته-خنده ای بر گوشه لبش به جا مانده. بعد از چند لحظه درنگ میگوید: -"بریم پسر، منم خیلی وقته سر نزدم"
---
-"شما نباید سبزیجات سالادی و نوشابه گازدار یا الکلی مصرف کنین، سیگار هم اصلا نباید بکشین، میتونه ادامه زندگیتون رو ازتون بگیره..."
تلخند میزنند: -"آقای دکتر، زندگی بدون سالاد و الکل و سیگار به چه درد من میخوره؟"
دستی که در جیب چپ کتش است نسخه را مچاله میکند. یاقوت حلقه اش کنده میشود.
---
برانکاری از کنارشان رد میشود. ملافه سفید روی محموله برانکار را کاملا" پوشانده است.
-"آره رفیق، سخته. تحمل اینجور تغییرا سخته. تا حالا به این فکر کردی چرا وقتی یکی میمیره خانوادش ناراحت میشه؟"
پک دیگری به سیگارش میزند:-"فکر کنم خودت همین الان گفتی، چون تحمل این تغییرا براشون سخته."
مرد چینی به ابروهایش می اندازد-:"خب، یعنی به خاطر اون مرحوم ناراحت نیستن، به خاطر خودشون ناراحتن."
به انتظار آسانسور می ایستند.
-"میدونی...دنیای جالبیه. همه به فکر خودشونن، اما هی دم از ایثار به خاطر بقیه و از خود گذشتگی میزنن. همش مزخرفه، نه؟"
ته سیگار را روی زمین می اندازد: -"اوهوم"
---
-"زندانی رو بیارین."
صدای حرکت زنجیرها متوقف میشود. مرد لباس نارنجی زندان را به تن دارد. او را روی صندلی می نشانند. ماموری که کت و شلوار یک دست و اتو کشیده بر تن دارد حکم را میخواند: "شما به اتهام قتل همسر و ۳ فرزند خود، محکوم به مرگ بوسیله صندلی الکتریکی هستید. از پدر روحانی خواهش میکنم دعای خودش رو برای آرامش روح شما بخونه."
پدر روحانی، با کت شلوار مشکی اش به نزدیک صندلی الکتریکی که متهم بر روی آن قرار دارد میرود.
-"پسرم، از خدا میخوام که همه گناهانت رو ببخشه، و مرگ رو بر تو آسون کنه. اعترافی نداری که انجام بدی؟"
مرد میخندد:-"چرا پدر، دارم. من از کارم پشیمون نیستم. کاری که من کردم به اختیار من نبوده، خواست خدا بوده و اگه قرار باشه کسی به عنوان گناهکار معرفی بشه، عیساست، نه من."
پدر روحانی با خشم دور میشود.
---
صدای گریه نوزاد در بخش میپیچد. قیافه هر دو غمگین به نظر میرسد.
-"میدونی، الان که فکر میکنم میبینم دلم داره کم کم تنگ میشه"
-"آره، منم. اما... خیلی رو میخواد."
-"دل تنگ شدن؟"
-"در مورد ما دل تنگ شدنم واقعا" رو میخواد. اما یه چیز دیگه رو گفتم."
-"حال معما ندارم."
-"خیلی خب، داشتم به این فکر میکردم که خیلی رو میخواد کسی که جهنم رو آفریده خودش تو اون نباشه."
---
سرمای سردخانه را احساس نمیکنند. از کنار جسد ها میگذرند.
مرد رو به او میکند و میگوید: "خب...پس تو همونی هستی که گناه بزرگه رو انجام داده، ها؟"
با بی حالی نگاهی به رگ دستش میکند. بریده است اما خونریزی ندارد.
-"منم مثه توئم رفیق، اونور سالون رو نگاه کن...دو تا اونور تر از یخچال خودت مال من خوابیده."
با بی حالی سرش را تکان میدهد.
مرد از جیبش سیگاری در می آورد و به سمت لبانش میبرد، اما ناگهان وسط راه دستش را با حالت تعارف به سمت او دراز میکند:
-"سیگار؟"
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 1:33  توسط وحید
|
برق رعد، دهکده را روشن میکند. مردان و زنان در خیابان اصلی میدوند تا خود را به نزدیکترین پناهگاه برسانند. در کافه بارها باز و بسته میشود.
داخل کافه، بخار گرفته است. همه با هیجان و خوشحالی با هم صحبت میکنند، بعد از چندین سال قرار است باران ببارد. صدای ضعیف موزیکی غمناک به گوش میرسد، اما کسی به آن اعتنا نمیکند. همهمه هیجان آلود چند لحظه بعد چنان بلند میشود که آن صدای ضعیف نیز به گوش نمیرسد.
انگشتان پینه بسته دست چپ با سرعت حرکت میکنند، صدای زیر پیوسته تغییر میکند. دسته سیاه گیتار خاک گرفته، از عرق دست نوازنده اش خیس شده است.
سقف سوراخ چکه میکند،باران میبارد. سرعت حرکت انگشتان بالا میرود، باد میوزد. نوازنده صدای گیتارش را زیاد میکند.چشمانش در زیر نور نارنجی لامپ قدیمی بی فروغ به نظر میرسند.سرعت انگشتان باز کم میشود. قطره ای باران بر دسته گیتار میریزد.
باد میوزد، سقف ترک میخورد. قطره ای بر روی دسته گیتار میریزد، چشمان نوازنده سرخند.انگشتان دست چپ نوازنده به فرتهای وسطی گیتار رسیده است.اشک می بارد، باد میوزد، ترک سقف بزرگ میشود.
سقف میشکند، خاطرات بر سر نوازنده میبارند.نوازنده پیک را با تمام قدرت روی سیمهای گیتار فرود می آورد.صدای ناهنجاری از گیتار خارج میشود، سیم ۳ پاره شده است.
نوازنده آمپلی فایر را خاموش میکند.کمی با گیتار ناقصش ور میرود...صدای ضعیف و فالشش غیر قابل تحمل است. سیم پاره شده را بر میدارد. با دو دستش آن را کشیده نگه میدارد و با دندانش آن را به ارتعاش در می آورد. ندای مبهمی میشنود، صدایی رمز آلود و زیبا. نوازنده خیره به سیم نگاه میکند، باران بر سرش میبارد. ناگهان شروع میکند به خندیدن،اما صدایش در هیاهوی باد گم میشود.
ابرها رفته اند، شب فرا رسیده. در روستای طوفان زده، صدای اپرای مادران و همسران و دختران سمفونی شب را همراهی میکند. خانه ها خراب شده اند و مردان در حال بیرون کشیدن اجساد از خرابه ها هستند.چند ساعت بعد، به کاخ قدیمی که میرسند، با جسد پسر جوانی روبرو میشوند که سیم نازک انعطاف پذیری را محکم دور گردنش گره زده است.
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 18:32  توسط وحید
|
گلهای سرخ و سفید گلدان مشکی، چمنهای مصنوعی، کره اسب قهوه ای، شن، دریا، ساحل
شبیه بادهایی شده که نفس کشیدن رو مشکل میکنن.
تکیلا،سیگار،پیپ،کبریت، چراغ، برق، کامپیوتر،اینترنت،شهرت، چت
صدای سوت قوی تر شده.
موزیک ملایم، سی-دی، گیتار قهوه ای که سیم ۳اش پاره شده، صدای مبهم، صدای مبهم، صدای مبهم
سرد است، میلرزد.
برف، کریسمس، عروسک باربی، شومینه، پلاستیک آب شده، مامان، جیغ، جیغ، جیغ
انگشتانش بی حس اند، چشمانش نیمه بازند.
سینما، بوی عطر کاج، بابا،پول، شغل،کامپیوتر،شهرت،چت،چت،چت
چشمانش را میبندد.
موهای بلند طلایی، لب،شانه،سر،موی بلند سیاه و لخت، ناله، ی...
بام
جهت پروازش را عوض میکند...
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 15:3  توسط وحید
|
ماجرا بر ميگردد به سالها پيش. سالهايي كه صبحهايش با صداي اذان و خروس شروع ميشد و شبهايش با صداي جيرجير تمام ميشد، سالهايي كه خوابهايش با روياي آزادي تمام ميشدند و بيداريهايش با لمس ميله ها ميگذشتند.
روزي از همان سالها بود كه براي اولين بار ديدمش، به نظر مي آمد كه او هم اولين بار است كه من را ميبيند. به او سلام كردم، او هم همزمان همين كار را كرد. به اين هماهنگي تصادفي خنديديم و خنديديم، و با هم خنديدن را تمام كرديم.
آري اي دوستان من، دوستي من با او اينگونه آغاز شد. هر روز صبح با هم سلام ميكرديم، با هم مشورت ميكرديم، با هم بحث ميكرديم و مهمتر از همه،با هم غذا ميخورديم. بعد از مدتي كوتاه به نظر مي آمد هيچ چيز نمي تواند ما را از هم جدا كند. كمي گذشت، كم كم احساس ميكردم كه رابطه مان از حد دوستي عادي فراتر ميرود. دوريش را نميتوانستم تحمل كنم. فكر كنم او هم همين احساس را نسبت به من داشت،چون او هم تمام مدت با من بود و هر موقع كه ميخواستم از او دور شوم چشمانش غمگين ميشدند، اما او هم ميرفت.
آن روزها تنها اشكالي كه به نظرم مي آمد در رابطه مان وجود دارد، تفاهم بسيار زياد ما با هم بود، شدت اين تفاهم به حدي بود كه حتي حرفهايمان هم مشترك بودند و در يك زمان به زبان مي آمدند. اما من براي اينكه رابطه زيبايمان را خراب نكنم شكوه اي نميكردم. حتي براي خراب نشدن اين دوستي، او را لمس نميكردم، در يكي از مكالمه هايش به من گفته بود كه از لمس شدن خوشش نمي آيد.
روزي، مردي يونيفرم پوش به كنار ميله هاي من آمد، صورتش جدي بود و چشمانش خسته. با بيحالي به من گفت:
-"خوشحال باش، فردا آزاد ميشوي."
من كه شوك زده شده بودم مدتي نميتوانستم چيزي بگويم. به دوستم نگاه كردم، او هم تعجب كرده بود، اين را از چشمانش ميخواندم.
پرسيدم:
-"دوستم چطور؟ او با من نمي آيد؟"
مرد يونيفرم پوش با تعجب و بي حالي پرسيد:
-"كدام دوست؟"
با دست به دوستم اشاره كردم. مرد پوزخندي زد و گفت:
-"حالا حالا ها با اينجا كار داره"
و رفت.
تا روز بعد روي تختم دراز كشيدم و اشك ريختم. صداي هق هق او را هم ميشنيدم. صبح كه شد، توانسته بودم خودم را قانع كنم كه بدون او هم ميتوانم زندگي خوبي داشته باشم.
با سرخوشي پيش او رفتم، او هم خوشحال به نظر مي آمد. با هم به هم گفتيم:
-"خب رفيق عزيز، وقت جدايي رسيده،اميدوارم بتونم بعد از آزاد شدن ببينمت."
و با هم لبخند زديم.
مرد يونفرم پوش آمد. چمدانم را برداشتم و به سمت در رفتم. به پشت سرم نگاه كردم، او عقب تر رفته بود. بار ديگر لبخندي زدم و او هم همزمان با من لبخندي شيرين تحويلم داد.
خونم به جوش آمد، ديگر تحمل اين همه تفاهم را نداشتم، فكر كردم كه شايد او قصد مسخره كردن من را دارد و به خاطر همين در تمام مدت اداي من را در مي آورده است. به سمتش خيز بردم، مشتم را بالا آوردم و با تمام قدرت نثار بيني اش كردم، همانطور كه او ميخواست اين كار را بكند.
دستم سوزش عجيبي گرفت، صداي شكستن شيشه را شنيدم. مرد يونيفرم پوش فرياد زد:
-"هو يابو آينه بدبخت باهات چيكار كرده بود؟"
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:34  توسط وحید
|
میله ها سردند، قدمها سردتر. ملودی باد، ریتم گامها و رقص زنجیر نمایشی کامل، هرچند کوتاه از زندگی را به تصویر میکشند. نور، نور مصنوعی لامپ است. سقف اتاق کوتاه است و متناسب با پهنای آن. تکنوازی باد است که آغاز میشود.
-"متهم به پا خیزد."
زنجیر بر روی زمین کشیده میشود، صدای بم، لبریز از احساس است. ادامه میدهد.
-"شما محکوم به اعدامید، آیا دفاعی از خود دارید؟"
صدا ضعیف است: "سخن من با شما بی فایده است، شما چشم و گوش خود را با نمادها بسته اید. من دفاعی ندارم."
پل رز روی پیراهنش را بو میکند، و با صدای لبریز از احساس خود میگوید: "برادران، متهم هنوز هم بر عقیده اش پافشاری میکند. آیا با اجرای حکم موافقید؟"
صدای سمفونی تنفس از بینی میپیچد، گلهای رز سرخ را در جیبشان میگذارند. "آری، موافقیم".
-"آیا متهم سخنی دارد که بخواهد پیش از مرگ بر زبان آورد؟"
آب دهانش را به کناری پرتاب میکند: "بله، خودتان را از اینی که هستید ناقص تر نکنید."
---
روزی که جایگاه ضدقهرمان با قهرمان عوض شد...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:12  توسط وحید
|
همیشه پیش خود سوزاندن مرده را کاری دشوار میپنداشت، کاری که نیاز به تخصص فراوان دارد.از حقوقی که برایش در نظر میگرفتند راضی نبود و هر دفعه با خود میگفت که اگر به خاطر علاقه به این هنر و دانش نبود، مدتها پیش شغلش را ترک کرده بود.
در حالی که جسد را آرام به سمت کوره حرکت میداد، زیر لب گفت: "یه روزی هم نوبت خودت میشه، اونوقت کی میخواد تو رو بسوزونه؟ نکنه روی زمین بمونم؟"
متوقف شد. کوره را خیره نگه میکرد.شعله آبی رنگش او را به یاد آب درون چاله های خیابان بعد از بارش باران می انداخت، تمیز و بدون تحرک.سرش را با حالتی خردمندانه تکان داد و گفت: "خب، یه روزی تو هم توی چاله میفتی، اما ابر چی میشه؟"
جسد را حرکت داد و به سمت کوره برد.
----
روز بعد از پشت در اتاق کوره صداهای هیجان زده عده ای را میشنید. نزدیکتر رفت.
-"مثل اینکه مست بوده، خودش رو گذاشته رو تسمه انتقال جسد و رفته تو کوره... بعد از این همه سال کار تو اینجا بعیده اشتباهی این بلا سرش اومده باشه."
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 16:20  توسط وحید
|
-"خیلی وقته که میخوام باهات صحبت کنم، اما ... راستی حالت چطوره؟"
-"..."
-"خب، مهم نیست. من حالم خوبه، حداقل بد نیستم. چقدر قرمز بهت میاد"
-"..."
-"نیم ساعته که این لبخند رو صورتته، چیز جالبی این اطراف هست؟"
-"..."
-"ای بابا، اصلا" ولش کن. حالا میتونم بهت بگم؟"
-"..."
-"باشه، ۲ سال پیش اولین بار که باهام صحبت کردی یادت میاد؟"
-"..."
-"خب چیز مهمیم نبوده که یادت مونده باشه، البته برای تو. تا بهم گفتی چقدر شبیه پنگوئنم دهنم قفل شد، توی مغزم همه چیز با هم قاطی شده بود، غرورمم خورد شده بود اما ارزش دنیایی که بهم داده بودن بیشتر بود. یادت اومد؟"
-"..."
-"یادت میاد اون موقع ها... بیخیال. میشه چند لحظه دست از لبخند زدن بر داری؟"
-"..."
-"باشه، فقط قول بده مسخرم نکنی"
-"..."
-"میخواستم بگم... خیلی دوستت دارم... هر... هر شب اگه خوابی میدیدم خواب تو بوده..."
-"..."
-"کثافت آشغال یه چیزی بگو"
-"..."
-"عزیزم تو رو خدا اونجوری لبخند نزن"
-"..."
عکس را مچاله میکند و به چند متر جلوتر پرتاب میکند. عکس به زمین نمیخورد. پسر بلند میشود و چند بار طول اتاق را با قدمهایی خشن و محکم گز میکند. کم کم قدمهایش آهسته تر میشوند، همینطور هم صدای نفس کشیدنش. به سمت عکس میرود. کاغذ مچاله شده را بر میدارد، عکس خیس و قرمز است.
-"ببخشید عزیزم، نمیخواستم اینجوری کنم"
-"..."
مرد از روی زمین چاقوی خیس و قرمز را بر میدارد. نزدیک رگ دست چپش میکند. زمین خیس و قرمز میشود.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:25  توسط وحید
|